تو دست تو بوده
ترك هاي قلب من
تو دست تو بوده
توي قلب خاطراته
سهم هر كي شده باشه
من يكي چشام براته
گفتم پيشم ميمونه ولي نموند
گفتم با من سر عشقمون ميخونه ولي نخوند
من دارم از قصش ميميرم
دارم ميميرم چون از يادش رفتم
آيييييييييي آييييييييييي
اگه بدونين چه سخته دوريش ولي بايد تحمل كنم تا اون راحت باشه
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟
بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسیدن به كرانه عشق مرد.
بگو: ديوانه ی بت پرستی بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.
بگو: اشك در بدری بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ی من آشيان نداشت.
بگو: برای اندك زمانی با من بود ولی تا آخرين لحظه هايش می گفت:

من از کجا شروع کنم
وقتی سرآغاز ندارم
یک قلم و یک کاغذ و
یک درد همیشگی
نمیشه با نوشته ها
که همه دردها رو بگی
یه بغض خام توی گلوم
یک دنیا حرف نا تموم
آرزو ها پشت سرم
نگاه من به روبروم
حرفهای پر شکایتی
رو کاغذ های خط خطی
از من فقط مونده به جا
قلب پر از شکایتی
این کاغذای خط خطی
نامه دردای منه
جای پای اشک من
از گریه های نم نمه
غمی نشسته تو دلم
اشک چه زیبا شده باز
ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز
غم شکستن روبروم
که عاشقانه دیده ام
با اشک غزل شکفتم
با بغض غزل چیده ام
از کس گله نمیکنم
شکایت از دل منه
دلم هنوز در حسرت
یک آرزوی باطله
گفتم نرو پر پر می شم ، گفتی می خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم
گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم يه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی می شه ، گفتی هدر شد شب و روز
گفتم آخه داغون ميشم ، گفتی به من خوش می گذره
گفتم بيا چشمام به تو ، گفتی آخه کی می خره؟
گفتم منو جنس می ديدی؟ ، گفتی آره بی قيمتی
گفتم يه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام می ميره باز ، گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پير شدم ، گفتی که از تو سير شدم
گفتم تمنا می کنم ، گفتی می خوام خوردت کنم
گفتم بيا بشکن تنو ، گفتی فراموش کن منو

تقویم را ورق زده ام ...تا به تو رسید
در فصل های گرم تماشا به تو رسید
می خواستم بدون تو از خویش بگذرم
پایان این قدم زدن... اما به تو رسید
بحث دوباره بین من و. بین شعر ها
با حرف های رو به درازا به تو رسید
حق دخیل بودن در شعر های من
با کسب اکثریت آرا به تو رسید
از تو سکوت تلخ... همیشه نصیب من
از من همیشه صبر و مدارا به تو رسید
این شعر هم مطابق طبع همیشگیم
مانند چند مصرع بالا به تو رسید
شعرم تمام می شود...این بار هم غزل
مثل همیشه موقع امضا به تو رسید
برگ پاييز شدي ريختن را ديدم
روي دستان ملائك بدنت را ديدم
تو كه رفتي به خدا، داغ به قلبم دادي
آيه الكرسيِ روي كفنت را ديدم
مثل چوپان غريب وطن مادريم
پشت وزن غزلم ني زدنت را ديدم
بي تو اينجا همه ي آينه ها تب دارند
من خودم مُهر سكوت دهنت را ديدم
ميروي و به خدا مي سپري شعرم را
بارش درد ز چشمان ترت را ديدم
رفتي اما دل من باور اين داغ نداشت
تا كه اعلاميه ي پر زدنت را ديدم
بوي پيراهن تو قافله سالارم شد
مثل يعقوب شدم گم شدنت را ديدم
به خدا پاكي تو در نظرم ثابت شد
تا كه آن زخم سر پيرهنت را ديدم
از تو پنهان كه نشد قافيه كم آوردم
با سماع غزلم سوختنت را ديدم...
هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی
من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟ هی پایه های صندلی ات را عقب نکش با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی! آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای مردی چنین کشاله شود در پی زنی؟ :: کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو... ...